«همه چيز در دنيا ميشكند و تنها چيزي كه باقي ميماند سكوت است.»*
شب) سكوت مطلق. كاسياس با پرشي بلند توپ اتوئو را دور ميكند. بارساييها با دست به سرهاشان ميكوبند. نوكمپ غرق در سكوت ميشود. سكوت مطلق.هيچكس فكرش را هم نميكرد پنالتي احتمالي در الكلاسيكو را لئو نزند. پسرك آتشپارهاي كه داشت تمام مادريديها را كارتي ميكرد و در تب و تاب گلزني ميسوخت، ناگهان بعد از به دست آمدن پنالتي سرنوشت از كادر دوربينها غيب ميشود. انگار نه انگار او پنالتيزن اول بارسلوناست. كاسياس با گرفتن پنالتي اتوئو به دنيا باز ميگردد و رئال نيمه جان را هم زنده نگه ميدارد ولي اين انگار تازه اول ماجراست...
راز) لئو، لئو، لئو... اين كلمه سه چهار بار از دهان پپ گوآرديولا خارج ميشود. دوربينها شكارش ميكنند. حرفهاي پپ با دور آهسته پخش ميشود. باران شديد و سرماي هوا همراه با بخاري كه از دهان مرد جوان بيرون ميآيد، صحنه را وهمانگيز كرده است. او ليونل مسي را صدا ميكند تا با او از ادامه راه بگويد و شايد اينكه چرا آن پنالتي را نزدي؟ البته قطعا لئو براي نزدن پنالتي دليل منطقي و محكمهپسندي داشته ولي همين به گل نرسيدن كافي است تا عطش بارسا و تمام نوكمپ را براي سردادن فرياد پيروزي بيشتر و بيشتر كند. آن مرد ميآيد...
باران) موهايش صورتش را پوشانده. خيس خيس است. آرام آرام ميآيد ولي همه او را ميبينند كه مثل هميشه براي كمك به مهاجمين به محوطه جريمه حريف ميآيد ولي اين بار كمي فرق ميكند. او در باران ميآيد و حريف هم البته رئال مادريد است. چهره بسته كارلس پويول روي صفحه تلويزيونها نقش بسته است. ژاوي ميفرستد. او پرواز ميكند. ميزند و لحظهاي بعد اتوئو كابوس بيپايانش را با غريو شادي تاخت ميزند. نوكمپ آتش ميگيرد...
رهايي) پسرك فرار ميكند. توپ ميگيرد. جلو ميرود. نوكمپ به هوا بلند شده و منتظر است. باز هم جلوتر. يك قدم. دو قدم. چرا نميزند؟ سكوتي مهيب در لابهلاي فريادها آزارت ميدهد. توپ را با نوك پا بلند ميكند. كاسياس نگاه ميكند. كاناوارو خودش را به تير دروازه ميكوبد و چند لحظه بعد، پسرك با پيراهني كه حالا در آسمان است به تماشاگران زير باران احترام ميگذارد...
صبح) ساعت از سه نيمه شب گذشته. لئو هنوز بيدار است لابد. حتما بيدار است. جهان با ديدن يك الكلاسيكو ديگر به وجد آمده و حتما از گلدار بودنش شادمان است. رئال مثل يك حريف قدر و البته در زيربار بينهايت فشارهاي بارسا به زانو درآمده و كالدرون به فرداهاي تيمش فكر ميكند. بارسا پيروز شده، اختلاف امتيازش با حريف به 12 رسيده و ديگر چه ميتواند بخواهد؟ و البته «دريا ميخندد با دنداني از كف و لبي از آسمان...»*
شبت بخير دوست عزيز. حالا راحت بخواب تا الكلاسيكو برگشت و اگر دوست داشتي، روزها را بشمار!
*: [بخشهايي از ترانههاي فدريكو گارسيا لوركا، شاعر و اديب نامدار اسپانيايي كه به دست سربازان ژنرال فرانكو كشته شد]