مرور تاريخ هميشه هم آدم را با نشاط نميکند. اصلا شايد بيشتر وقتها با مرور کتاب تاريخ بيشتر غمگين ميشويم تا خوشحال. مرگ عزيزاني که دوستشان داشتيم، از دست دادن اسطورههايي که افتخار جهان محسوب ميشدند، از بين رفتن بناهايي که هويت بشري را به ما ارزاني کردند و همه اينها آن هم به دست عواملي غيرطبيعي مثل جنگها و بروز خودکامگيهاي افرادي که يادآوري حضورشان بر اريکه قدرت همه را به لرزه مي آورد نشان ميدهد که يادآوري تاريخ گذشته هميشه هم باعث انبساط خاطر نميشود!
چند وقت پيش در خبرها خواندم که باستان شناسان در حال نبش قبرهاي يک گورستان بزرگ در جنوب اسپانيا هستند. جايي که طرفداران فرانکو ديکتاتور خودکامه و نفرت انگيز اسپانيا در جريان جنگهاي داخلي آن کشور، فدريکو گارسيا لورکا شاعراسپانيايي را اعدام کردند. لورکا در ميان سالهاي 1936 تا 1939 در ويزنار (شهري نزديک گرانادا) توسط نيروهاي ژنرال فرانکو به قتل رسيد. اين منطقه يکي از بسيار گورستانهايي است که افراد فرانکو، مردمي را که دستگير کرده بودند به آنجا آورده، اعدام کرده و به طور دسته جمعي در گورهاي ناشناخته دفن مي کردند. فدريکو گارسيا لورکا بهترين و مهمترين شاعر و نمايشنامه نويس قرن بيستم اسپانيا، معروفترين قرباني جنگهاي داخلي اسپانياست و اين فاجعه، يکي از هزاران فاجعهاي است که فرانکو و حاميان ضد مردمياش در اسپانيا آفريدند و تا سالها با حاکم کردن ديکتاتوري محض، مفاهيمي چون عشق و نوعدوستي را به زوال کشاندند.
خوشمان بيايد يا نه، متاسفانه همين فرانکو يکي از حاميان اصلي رئال مادريد بود. فوتبال را هم دوست داشت (براي چشيدن لذت حس خوار کردن حريف شکست خوردهاش لابد) و از آن بهعنوان ابزاري براي برتري جويي اش بر کاتالانهايي که با او به شدت مشکل داشتند، استقلال ميخواستند و با نيروهاي خونخوار و دست نشانده فرانکو ميجنگيدند بهره ميبرد. واقعيت داشته باشد يا نه، بارها خواندهايم که همين فرانکو پليد با مجبور کردن بازيکنان بارسا و تهديد و حتي کتک زدن آنها، مجبورشان کرد به رئاليها ببازند تا ژنرال چهار ستاره بادي به غبغب بيندازد و سرود پيروزي بر رقيب ديرينش را سر دهد ولي آنچه از اين عمل زشت او به يادگار ماند زخمي بود که عميق شدنش به بارور شدن آزادي کمک کرد و بارسا را به نمادي عليه روز، بدي و ديکتاتوري مطلق تبديل کرد.هواداران رئال بدشان نيايد ولي چه بخواهند چه نخواهند، همين هواداريهاي فرانکو تا ابد پيراهنهاي سفيد رئال را سياه ميکند و پديدهاي مثل رائول را در گرداب خوکامگيهاي ديکتاتورها به قعر ميکشد.
فوتبال پديده زيبايي است که عاشقانه دوستش داريم. فوتبال مولود زشتي است که با آميخته شدن با نيتهاي زشتتر خودکامگان و بهره کشي آنها از اين مولود به غده اي چرکين تبديل ميشود که حالمان را بهم ميزند ولي نه... ما فوتبال را به خاطر زيباييهايش، رقابت سالمي که درونش موج مي زند و آن جاذبهاي که او را به بزرگترين صنعت و پديده اجتماعي جهان تبديل کرده است دوست داريم. فرانکوها هر کار که ميخواهند بکنند. فوتبال به خاطر فوتبال زنده است و با پليديهاي آنها مقابله ميکند...