انتقاد غير منطقي
شايد اگر امير قلعهنويي، ژنرال محبوب آبيدوستان، به جاي گير دادن و طعنه زدن به حريفان تداركاتي تيم ملي، از تيمي كه شهريار فوتبال ايران، علي دايي گرد هم آورده و در مسابقات مقدماتي جام جهاني 2010 شركت داده، انتقاد فني ميكرد، اكنون اين چند سطر سياه نميشدند! اما متاسفانه ژنرال استقلال در جملهاي طعنهآميز از تيم دايي اين چنين انتقاد كرده است: «ما با مكزيك بازي ميكرديم، اينها با گاليسيا!» انگار كه ژنرال آبيها پاك از ياد برده كه تيم ملي فوتبال ايران سالهاست از جام جهاني 1998 تا به امروز، يعني قريب به 10 سال!-كه در زمينه يافتن حريفان مناسب تداركاتي با مشكلات عديدهاي مواجه بوده است. طي اين سالها معمولا فدراسيون فوتبال و كميته روابط بينالملل آن از پيدا كردن حريفي كه نامش در شان نام پرطمطراق «تيم ملي فوتبال جمهوري اسلامي ايران» باشد عاجز بوده و ما بالاجبار با تيمهايي بازي كردهايم كه هرگز حريفي دندانگير محسوب نميشدند و اين امور هيچ ارتباطي به عملكرد سرمربي تيم ملي ندارد. تمام سرمربيهاي خوب جهان همانقدر كه دوست دارند در ديدارهاي رسمي با حريفان آسانتر مواجه شوند، علاقهمندند كه در ديدارهاي دوستانه و تداركاتي با تيمهاي قدر ديدار كنند. اما اگر چنين اتفاقي كمتر رخ داده مقصر نه مربيان تيم ملي كه فدراسيون فوتبال بوده است. بازي با مكزيك را همانقدر ميتوانيم پاي اميرخان بنويسيم كه بازي با آلمان را پاي برانكو نوشتيم و علي دايي را براي بازي با گاليسيا، همانقدر ميتوانيم متهم كنيم كه اميرخان را بابت بازي با تيم (ج) غنا و جامائيكا متهم كرديم!
توصيه كلنگي!
شايد اگر محمد عليآبادي، رييس سازمان تربيت بدني، ميدانست مصطفي هاشميطبا، صاحب اسبق اين پست(!)، ميتواند با گفتن يك جمله ساده، تمام آنچه كه او در اين مدت اندوخته را، نقشي بر آب و حبابي در باد كند، بيشك هرگز تمام پروپاگاند و تبليغات مديريتياش را روي ساخت و سازهاي انجام شده در طول زمان مديريت خودش، متمركز نميكرد! اما افسوس كه گذشتهها ديگر بازگشت پذير نيستند و طبق فرمايش مولا علي(ع): «سخن چون مرغي است كه وقتي از قفس دهان رها شد، ديگر نميتوان او را باز گرداند.» و افسوس كه عليآبادي و يارانش فرصتي براي جبران آنچه كه هاشميطبا با بيان يك جمله بر باد داد، ندارند! مصطفي هاشميطبا، با انتقاد از اين همه تبليغاتي كه روي ساخت و سازهاي انجام شده از سوي سازمان ميشود، گفت: «تمام استاديومها و طرحهايي كه امروز به بهرهبرداري رسيده و توسط مديران فعلي ورزش افتتاح شدهاند، در زمان ما كلنگ خورده بودند!» آري! هاشميطبا صبر كرد و صبر كرد و صبر كرد تا با يك جمله تمام اندوختههاي عليآبادي را از آن خود كند و سند تمام اين افتخارات را به نام خودش به ثبت برساند. اما به عليآبادي و تمام مديران ورزشي و حتي غيرورزشي ديگر، كه دوست دارند در جايگاههايي كه عليآبادي اكنون، بعد از حرفهاي هاشميطبا در آن حضور دارد، قرار نگيرند، توصيه ميكنيم كه كلنگ به دست در اطراف تهران قدم فرسايي كرده و تا ميتوانند كلنگ بر زمين بكوبند. مطمئن باشيد كه در آينده به دردتان خواهد خورد!
شما ميتواني، ناصرخان!
اي كاش همانطوري كه قانون آدمها را، بعد از گذشت زمان از پيش تعيين شدهاي (چيزي در حدود سي سال) از آغاز كارشان، به وادي بازنشستگي راهنمايي ميكند، قانوني هم وجود داشت كه آدمها را مكلف ميكرد، بعد از گذشت زمان خاص، بار و بنديلشان را جمع كنند و از ميان سوژههاي مطبوعات هم بروند! اصلااي كاش وزرات ارشاد قانوني وضع ميكرد تا بر اساس آن مطبوعات ديگر اجازه نداشته باشند از پيشكسوتاني كه مثلا از سن 65 سال عبور ميكنند، سوژه بسازند! آخر راستش را بخواهيد، آدم خجالت ميكشد، وقتي قرار باشد از گفتههاي مردي مثل ناصر ابراهيمي كه كل موهايش را در آسياب فوتبال سفيد كرده، سوژهاي بيرون بكشد تا مردم لبخندي بر لب بياورند! اما چه ميتوان كرد كه خود ناصر خان علاقه مفرطي به حضور در انواع و اقسام سوژهها دارد؟! او كه از ابتدا هم در فهرست كانديداهاي مربيگري در تيم ملي اميد (المپيك) جايي نداشت، اصرار ميكرد كه درصدي از احتمالات مربوط به اين امر را به خودش اختصاص دهد و به همين دليل در مطبوعات صراحتا از شانس پنج درصدي اش سخن گفت. او اكنون و بعد از اعلام رسمي كانديداهاي اين پست، در يك اظهار نظر خواندني گفت:« ميتوانستم مربي خوبي براي تيم ملي اميد باشم!» آري ناصرخان! ميتوانستي اگر كسي باشد كه بتواند در تمام فهرستهاي دنيا جاي داشته باشد، مسلما شمايي! چه كسي را ميتوان يافت كه حاضر شود، شاگرد خودش باشد؟! بلي ناصر خان شما ميتواني!